دختر دوم من عرفانه دختر دوم من عرفانه ، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

دنیای من و دخترام

قصه گویی ریحانه در ماشین

امشب توی ماشین تو هوای قشنگ بهاری ریحانه از ما خواست که به قصه اش گوش بدیم. امروز خاله زهرا توی مهدشون برای ریحانه و نازنین قصه نمکی رو گفته بود که تو ریحانه عزیزم جز به جز قصه را برای ما گفتی و من از این دقت شما خیلی لذت بردم. ...
26 فروردين 1391

اولین شناخت تفاوت ها

ریحانه خانم قندی دیروز تو خیلی ناراحت شدی. و متعجب به من گفتی که چرا فاطمه با من بد اخلاق و عصبانی بود من به تو گفتم عکس العمل هر کس با تو متفاوته فاطمه چون خدا بهش یه خواهر کوچولو داده بود از دیدن این هدیه الهی متعجب بود و این دلیل رفتار نه چندان درستش با تو بود ولی این رو بدون در هر حال اون یکی از بهترین دوست های توئه. ...
26 فروردين 1391

فوت کردن

 ساعت هشت ونیم شب دیروز عرفانه خانم قندی تو تونستی با کمک خواهر جونت که شمع رو برات نگه می داشت شمع رو فوت کردی ...
26 فروردين 1391

مهمانی

امروز روز خوش گذرونی برای بچه هاست  اول مهمانی خونه مامان بزرگی وبعد دیدن نی نی کوچولوی نفیسه خانم  حتما عکسش را براتون می زارم
25 فروردين 1391

عید امسال ده فروردین

همه چیز از ساعت دو بعد از ظهر شروع شد عرفانه عزیزم تو با یک بالا آوردن ساده راهی بیمارستان شدی و چهار روز و سه شب در بیمارستان کسری بستری شدی الهی برای جسم کوچولوت که طاقت این بیماری رو نداشت بمیرم ولی خدا رو شکر با زحمتای مامانت به سلامتی اومدی خونه.اما قسمت دردناک این مصیبت برای تو بود ریحانه عزیزم. تو باید بدون مامانت خونه مامانی می موندی من هم شب ها کنارت بودم. بنده خدا بابا حجتتون هم پا به پا مامان تو بیمارستان بود. دخترا باورتون میشه این ویروس که تو بدن عرفانه بود سه نفر آدم بزرگ رو تو بیمارستان نگه داشت. حالا ریحانه خوشحالی چون بابا حجت قول داده به خاطر صبر و تحملت همه رو یه شهر بازی توپ ببره.آهای دو تا دختر خوشگل خاله باز هم خوشحالم...
24 فروردين 1391

یه دوست تازه

امروز نفیسه خانم رفت بیمارستان یه نی نی کوچولوی دو کیلو هفتصد گرمی دختر به دنیا آورد مامان عادله می گه امیدوارم که دوست خوبی برات باشه. ما همه از این خبر خوشحال شدیم. ...
23 فروردين 1391

واکسن یک سالگی

امروز اطراف ساعت هشت ونیم صبح رفتیم واکسنت رو زدیم تا قبل از این من و مامانی می بردیمت اما بعد از بیمارستان امروز مامان عادله جون تو رو برد خدا رو شکر الان خوابی و خیلی اذیت نشدی. ریحانه هم امروز کلاس لگو داشت و ساعت دو اومد.
23 فروردين 1391